فریاد در حباب

 
بازگشت به عقب
نویسنده : پیمان - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸
 

گذری به گذشته های نچندان دور......

بعد از گذشت٢ سال دوست داشتم بیامو یه سر به سرزمین حبابیم بزنمو خاطرات روزای تنهاییمو مرور کنم.....هرچند که هنوزم تنهام.......

اینجا همه چیز تغییر کرده....شهر....خونه ها.....آدما......فکرها...عقاید.....


 
comment نظرات ()
 
 
همه ما قاتلیم ؟؟!!!
نویسنده : پیمان - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
 
گذر زمان رو با تمام وجودم حس میکنم......
هر تیک تیکش مثل یه نیش زهر داره که به من میگه منم گذشتم.
حالا !!!!!....تو کجایی ؟؟؟؟چیکار کردی ؟؟؟؟مفید بودی ؟؟؟؟از لحظه ای که گذشت استفاده کردی ؟؟؟
بعضیا گذر زمان براشون اهمیت نداره....بعضیا هم از تک تک فرصت زندگیشون استفاده میکنن و از هیچ لحظه ای بیتفاوت نمیگذرن و از همشون استفاده میکنن.بعضیها هم تا میان از لحظه شون استفاده کنن فرصتشون تموم میشه و این کا هی تکرار میشه و آخرش از کل لحظه های زندگیشون فقط و فقط چند تا عکس یادگاری براشون باقی میمونه و یه آه بلند از ته دل که بیانگر ناراحتی و غم از کشتن لحظه هاشون هست .
آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه .
آره همه همینیم.......با خودمون رو راست باشیم.
اگه گفتید بی ارزشترین چیز برا شما آدما چیه ؟؟؟؟؟
وقت و زمان...یا بهتر بگم تعداد نفسهاتون.
کی میدونه در روز چند بار نفس میکشه.؟؟؟؟؟؟؟؟
یا
خودتون رو چقدر دوست دارید.؟؟؟؟
یا
چقدر به بدنتون و باطنتون اهمیت میدید ؟؟؟؟؟
یا
گذر زمان چقدر براتون ارزش داره ؟؟؟؟اهمیت داره ؟؟؟
یا
میفهمید کی گذشت ؟؟؟از لحظه ای که گذشت استفاده کردید ؟؟؟؟
هه ه ه ه ه ه ه ه.
دیدید نمیدونید !!!!!!!!
شماها با ارزشترین چیز تو زندگستون نادیده میگیرید و فقط به ظاهر خودتون و حرفای دیگرون نسبت به خودتون اهمیت میدید.
یکم فکر کن !!!!!!!
جزع کدوم دسته از آدما هستین ؟؟؟
---------------------------------------------------------------
*گذر زمان براتون اهمیت نداره......
*از تک تک فرصت زندگیتون استفاده میکنید.....
*یا تا میاین از لحظه تون استفاده کننید فرصتتون تموم میشه و این کا هی تکرار میشه و آخرش از کل لحظه های زندگیتون فقط و فقط چند تا عکس یادگاری براتون باقی میمونه و یه آه بلند از ته دل که بیانگر کشتن لحظه هاتون هست .
--------------------------------------------------------------
اگه از دسته اول هستید که هیچ ولی اگر نیستید سعی کن یه حباب بشی.......
ساده....
پاک....
سالم....
سفید....


 
comment نظرات ()
 
 
قسم
نویسنده : پیمان - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦
 
به حرمت آسمان زندگیم که همیشه آبی بود و فقط بی تو بارانی و گرفته است قسم میخورم.به لحظات قشنگی که با تو داشتم و بی تو نداشتم قسم میخورم .به کوچکی قلبم که آسمان بزرگ در آن جای میگیرد قسم میخورم.به آرزوهایی که برای خودم  و تو داشته ام قسم میخورم.به زمانهایی که در کنارت نبودم  ولی سایه خیالم در کنار تو بود قسم میخورم. به قلبی که برای توست قسم میخورم.به گرمی دستانی در سرمای شدید در دستان گرم توست قسم میخورم....
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
قسم میخورم
                    دوستت دارم


 
comment نظرات ()
 
 
گذر زمان.... از دیروز (گذشته) تا امروز (حال)
نویسنده : پیمان - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦
 
(دیروز) هم مثل همیشه آلبوم عکسای گذشتم رو ورق میزدم تا شاید نقطه ای روشن در آن پیدا کنم.......هر چه می گشتم جز سیاهی هیچ پیدا نمی کردم.
عکساهی آلبوم تند و تند ورق میخوردند و از جلوی چشمانم می گذشتند......گاهی اوقات اونقات عکسها رو با سرعت بیشتری ورق میزدم تا تو تاریکی گذشته غرق نشم.
گاهی وقتا بی توجه به عکسها به فکر فرو میرفتم و خودم رو تو برهوتتی می دیدم که هیچکس کنارم نیست.
دستام خالی و لبهام خشک بود.در کنارم هیچکسی رو نداشتم تا براش گریه کنم.......نا خدا گاه می خواستم داد بزنم....انقدر داد بزنم که دیگه صدایی برای فریاد نداشته باشم.
دیگه هیچکسی نبود که در کنارم باشه...هر کسی که نزدیگم میشد با بیتفاوتی از کنارش عبور میکردم.....کسایی هم که میخواستن در کنارم باشن رو هم قبول نمی کردم.....
راحت بگم...قابل تحمل نبودم.....نه خودم برای دیگران ونه دیگران برای من.
انگار تحمل هیچکسی رو نداشتم.....با کوچکترین کاری از دیگران ناراحت می شدم و ..........؟؟؟؟
همه این ها به خاطر این بود که هیچکسی از جنس خودم نبود تا فقط و فقط قسمتی از تنهایی هامو پر کنه....(شاید توقعم بالا بود  !!!!!!!!)
اما امروز تنها کسی که برام مهمه تویی....تویی که تنهاییام رو پر میکنی...نه قسمتیش بلکه همش .
تویی که لحظاتم رو پر میکنی و خاطرات خوب برام بجا میزاری.تویی که ارزش من رو داری...تویی که ارزش همه چیز رو داری.تویی که احساس عجیبم رو درک میکنی..
میدونم که احساسم پاک هست ولی هر چقدر هم پاک و سفید باشه به پاک بودن و سفید بودن قلب تو نیست .
تو هم شاید شبیه من نمیدونی چه احساسی به من داری.....

                                




 
comment نظرات ()
 
 
اطلاعیه مهم.....!!!!!!!!!!!
نویسنده : پیمان - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦
 
 از امروز قانونی در این شهرگذاشته میشه.....
چند وقتیه که این شهر دچار سردرگمی و نا آرامی شده.مدتیه که در این جا بجای سکوت و آرامش ...جنجال و دعوا بپاست.برای جلو گیری از نا آرامی و ایجاد آرامش روحی  برای خودم...و همه شما ها سیستم نظر خواهی از این سایت بر داشته می شه...تصمیمی است که خودم گرفتم چون کم کم اینجا داره از حالت طبیعی خودش خارج میشه.شاید که این کار بتونه به خودم و این شهر آرامش رو بر گردونه.....
امید وارم با این کار هم آرامش به شهر باز گرده  و هم کمتر دچار حاشیه شویم.
بدین وسیله از تمامی ساکنان شهر حباب که تو این مدت با من همراه بودند تشکر میکنم و آرزوی موفقیت برای همهشون دارم و  امید وارم که همینطور به زندگیه حبابیشون تو این سایت ادامه بدن . با تمام ناراحتی هایی که دیگران  با کاراشون برای من ایجاد کردن از اونها هییییییییییییییییییییییییییییییییییچ کینه ای به دل ندارم...بالاخره فراموش میکنم!!!!!.
خوش باشید..........با هم و در کنار هم.
 
comment نظرات ()
 
 
تولد حباب کوچولو و چشم تیله ای
نویسنده : پیمان - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦
 
سلام به همه ساکنان تنهای شهر حبابها.......
راستش مدتیه که چیزی برای گفتن ندارم...نمیدونم چی بگم یا بنویسم....بی مهبت نشدم...محبت اساس زندگیه منه.....ولی نمی دونم چرایا برای چی این جوری شدم..
توی زندگیم همیشه تنها بودم و از این تنهاییم هم گله ای نداشتم.....به قول خودم آدمی که محکوم به تنهایی باشه کم کم به وضعیتش عادت میکنه....
منم یکی مثل تنهاترین ها...اونقدر به تنهاییم عادت کردم که دیگه تنهایی شدش عنصر جدا ناپذیری از من....
راستش رو بخواهید باید بگم قضیه تنهاترین حباب شدن من به چند روز و چند ماه بر نمی گرده...سالهاست که من تنهاترین حبابم.....
و تازه بعد از مدتی تونستم یه حباب هم مثل خودم پیدا کنم که اونم مثل من تنهاترینه...من و اون حباب تونستیم لحظات خوبی رو در کنار هم باشیم ...
لحظاتی پر از شادی ....نشاط ...و در کنارش لحظات غمناکی رو داشتیم که تونستیم با وجود هم اونا رو سپری کنیم....
اینا رو گفتم که یه تشکری از زحماتش کرده باشم و بهش بگم که خیلی برام مهمی... ...خیلی دوست دارم.... و همون طور که قبلا هم بهش گفتم من و تو یکی هستیم نه دو تا.
راستی....
یه چیزه دیگه....7 دی تولد تنهاترین حبابه....یه تولد عجیب با مهمونای عجیب .تولدم رو با یاد و خاطرت و با احساس بودن در کارت جشن میگیرم و شمعها رو در کنار تو فوت میکنم.....با اینکه دور تا دورم رو آدمای ساده دل و مهربون گرفته ولی زمستون سردم رو با نگاه گرم تو سپری میکنم.....
تمامی مهمونای عجیب و قریب و بامزه که دور تا دور من رو گرفتن رنگ هایی رو دارن  که  سمبل و نمادی است از ساکنین شهر حبابی من.....
سبز ...رنگ سر سبزی و قدرت....
آبی ...آرامش و تنهایی......
قرمز.....عشق ... حرارت و گرما و جنب و جوش....
نارتجی....شیطنت و دل ربا ....
زرد.....آزادی ...شادی روحی
بنفش.....آمیختگهای از صمیمیت و عاشقانه بود وجلب توجه.
هر کدوم از شما سمبل یکی از این رنگ ها برای من هستین.......
با کلی آرزو های قشنگ برای خودم ...(مریم عزیزم)....اهالی شهر حبابیم.....مثل علی (تنها در گورستان)...عباس عکاس....... خواهر کوچولوم......لحظه ای با من باش....ماتیلدا....ایلینا......و همه و همه ...که اسمشون یادم نیست ولی تو این شهر زندگی میکنن.
برای خودم وعزیزترین حباب سرزمین حبابی من  ( مریم ) وهمه و همه ساکنین شهر خودم آرزوی موفقیت و شادی در تمام لحظات زندگی میکنم.
7 دی به یاد همتون هستم و با کلی آرزوهای خوب شمع ها رو فوت میکنم......
دوستتون دارم......کمتر از خدا و بیشتر از خودم......




 
comment نظرات ()
 
 
سنگینی نگاه ها
نویسنده : پیمان - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ،۱۳۸٦
 
اون روز خیلی برام سخت گذشت.....تاریکی و سرما داشتن حباب تنهاییمو میترکوندن.....هیچی دیده نمیشد....
احساس سنگینی نگاه ها من رو داشت له میکرد....مدام از همه نگاه ها فرار میکردم.....
از همه آدما خودم رو مخفی میکردم......
همه چیز و همه کس برام بی اهمیت بود.....هیچ حسی با اهمیت تر از حس بودن با تو من رو آروم نمی کرد....(ولی حیف که .....)
هوای سردی تمام وجودم رو گرفته بود.....صدا های عجیبی که میومد افکار ذهنم رو مدام خط خطی میکرد.....
هر جا میرفتم احساس سنگینی نگاه روم بود.....
گرمایی برای گرم کردن دستام نداشتم......تمام صورتم از زور سرما یخ زده بود.....
بالاخره خودم رو با زحمت فراون رسوندم به ماشینم.....
تو راه حواسم به همه چیز بجز رانندگیم بود....قدرت انتخابی نداشتم.....افکارم مثل پرده سینما جلوم افتاده بودن....
احساس عجیبی داشتم....
خنده با گریه......شادی از روی غم......
سرما هر لحظه بیشتر میشد....انقدر که بخواب رفتم !!!!!
.
.
.
.
.

بعد از چند دقیقه چشمام رو باز میکنم و خودم رو تو دستای بزرگ تو پیدا میکنم......
......
.....
....
...
..
.
باز هم تو.....
--------------------------------------------------------------------------
پاورقی : روزای دوریت ....روزای تنهاییم.....روزای بارونی...اشک های پنهونیت....خنده های درونیت....سختی های طاقت فرسات.....همه و همه همه و همه رو میفهمم.....



 
comment نظرات ()
 
 
اشکهای حبابی
نویسنده : پیمان - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
 
باز هم از تو میگم ....وقتی دفتر ذهنم رو ورق میزنم...اسم تو در تک تک صفحه هاش نوشته شده..... نمی تونم برات احساسم رو بازگو کنم.... دستام سرد تر از اونی هستن که بتونم گرمای دستان تو رو حس کنن..... نگاهم پر از حرفای نگفته ای ست که از شدت سرما خشک شدن.... بعضی وقتا از شدت ناراحتی صدای نت های گیتارم رو بی بهونه به صدا در میارم.... فاصله دوری که من از تو دارم خسته ام کرده......ولی..!!!! امید در بدنم زندست ....
فاصله ها برایم معنی ندارن....
اشکهات رو مقدس میدونم و اونارو پیش خودم نگه میدارم چون نمیتونم شاهد افتادنشون باشم.......
لرزش صدات رو وقت حرف زدنت دوست دارم....آروم.....نرم و با احساس.
 خنده هات رو امید به دوست داشتن و حرف زدن با تو رو بهانه ای برای رفع خستگی هام میدونم......
مدام حرفهای گذشتت رو بارها با خودم تکرار میکنم و برای باور داشتن خودت ویادآوری خوبیهات به خودت ... تمام تلاشم رو میکنم....
 ولی من ....؟؟!!!
 برای اثبات حرفام !!! چیزی جز صدای خسته و نوشته های سردم ندارم.....!!!!

                  

 
comment نظرات ()
 
 
باز هم تو
نویسنده : پیمان - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
 
سرما تمام وجودم رو گرفته بود.....نفسام به شمارش افتاده بود.........دیگه لباسامم سردیه سرما رو به خودشون گرفته بودن...
با کفشای خیس تویه کوچه ای که هیچ عابری نبود و فقط هر از چند گاهی ماشینی با سرعت از کنارم بی تفاوت میگذشت راه میرفتم......گاهی اوقات سرما من رو چند ثانیه ای به خواب میبرد.....ولی لرزش صدای نفسام  و خوردن تندو تند دندونام روی هم من رو دوباره بیدار میکرد.در همین بین موبایلم زنگ میخوره...... انگشتام از زور سرما توان حرکت نداشتند...به زحمت تلفنم رو جواب میدم....
الو !!!!!
سلام پیمان !!!!!!
با شنیدن صدای تو همه سرما از وجودم بیرون میره......انگار دارم کم کم گرم میشم!!!!!....هر چقدر که با تو صحبت میکنم احساس گرمای بیشتری میکنم.......حتی دیگه کاپشنمم از زور گرما در میارم.....
وقتی با تو حرف میزنم  مسیرهای  طولانیم...کوتاه میشه.....گذر زمان رو نمی فهمم..... هیچکسی رو نمیبینم و هیچصدایی رو به غیر از صدای تو نمیشنوم.....
......بعد از چند لحظه ...میبینم که کنار ماشینم هستم.....
باز هم تو ناجی  من بودی.......... ازت ممنونم
 
                                   


 
comment نظرات ()
 
 
ازت ممنونم
نویسنده : پیمان - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦
 
امروز برگشتم به گذشته.....
خاطرات بد.....خاطرات خوب.....خاطرات بی رنگ و خاطرات رنگیم رو نگاه میکردم وارزش و معیار آدما رو با معیار و اندازه خودم می سنجیدم و ارزش اونا رو با همجنس حبابی خودم مقایسه میکردم.....
انگار هر روز از روزه قبل برام بیشتر معنا پیدا میکنه.....
یادمه که گفتم .....خاطراتم رو توی کمد خاطراتم حبس میکنم تا نکنه یه وقت خاطراتم گم بشه .امروز رفتم سراغشون که به اونا یه سری بزنم و تمیزشون کنم.....
ورق های کاغذ پر شده از خاطراتم رو از کمد میارم بیرون و غبار رو از روی اونا پاک میکنم..........چند ساعتی میگذره و من غرق در خوندن بعضی از خاطراتم هستم....
وقتی به خودم میام ...!!!! میبینم که.......تو میون هزاران کاغذو ورق از خاطراتم گم شده بودم.....انقدر زیاد شدن که دیگه نمی تونم جمشون کن......تو این میون منم گم شدم.....
به هر طرف که میرم برام آشنا نیست.......ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....یکی به من کمک نمی کنه...؟؟؟؟؟؟؟
بعد از مدتی متوجه یه صدایی  میشم...؟؟؟!!!!!
ناخدا گاه به دنبال صدا میرم.......نمی دونم چرا ؟؟؟ ولی احساس میکنم که بهش اطمینان دارم.......انگار کسی دستم رو گرفته و با خودش میبره......
همین جوری به دنبال صدا میرم......تا اینکه یه نقطه روشن رو میبینم...!!!!
woooooooooooooooooooooo
بالاخره پیدا شدم......
وقتی به نقطه روشن میرسم ....!!! میبینم که  منشع نور از یکی از کاغذای خاطراتم هستش....
کنجکاو میشم وشروع به خوندنش میکنم........
روش نوشته بود که......
----------------------------------
من همیشه در کنارت هستم.....
تو تمام زندگی منی و من بدون تو میمیرم......
تو فقط و فقط مال منی......!!!!
----------------------------------
آره.....!!!!!! تو.. منی رو که تو خاطراتم  گم شده بودم نجات دادی و راه رو بهم نشون دادی....!!!
ازت ممنونم....




 
comment نظرات ()